بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
پریا دخترگلم
پریا دخترگلم
خاطرات دخترگلم

عزیزم سال نو مبارک

پریا جان سال 1391 شروع شد و شما یک سال بزرگ تر شدی امیدوارم امسال  برای شما و تمام نی نی ها و همچنین برای همه سال خوبی باشه همراه با سلامتی و شادی و موفقیت و پیشرفت .

پریا امسال دیگه حسابی کمکم می کنی مهمون که میاد خونمون پذیرایی می کنی وقتی میرن ظرفها رو جمع می کنی دیگه من هیچ غصه ای ندارم لبخند از روز 6 فروردین من اومدم سرکار و شما با بابایی خونه هستید و حسابی بهتون خوش میگذره .

امیدوارم همیشه خوش باشی ( دوست دارم قد ی دنیا )ماچ



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:35 | سه شنبه 8 / 1 توسط مامان گیتی

سلام دخترگلم

خیلی وقت که مطلبی ننوشتم منو ببخش ناراحت

دیشب تمام اسباب بازیهات ریخته بودی وسط پذیرایی هر چی کتاب بود و مدادرنگی وسط بود بهت میگم پریا اسباب بازیهاتو جمع کن هر دفعه یک بهانه ای آوردی یا گفتی میخوام بازی کنم یا گفتی حالا کاردارم یا گفتی میخوام نقاشی بکشم تا اینکه دوباره گفتم پریا جمع کن اینارو میدونی این دفعه در جوابم چی گفتی ؟ حالا خودت جمع کن چی فرقی می کنه ( البته با حالتی که کمی اخماتم کرده بودی توهم )عصبانیمنو میگی داشتم شاخ درمی آوردم گفتم چی گفتی با خنده دوباره جملتو تکرار کردی حالا من با این حاضر جوابی هات باید چی کارکنم .

البته اینو بگم بالاخره جمع کردی ها نیشخند

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:32 | پنجشنبه 11 / 12 توسط مامان گیتی

پریا جان پائیز ثانیه ثانیه در گذر است یادت نرود ... اینجا کسی هست که به اندازه برگهای رقصان پائیز برایت آرزوهای خوب دارد . یلدا مبارک ماچ

شب یلدا رفتیم خونه مامان جون خاله مریم  اینا هم اونجا بودن مامان جون حسابی زحمت کشیده بود دستش درد نکنه شما هم که حسابی شیرین زبونی کردی و شیطونی نیشخند

هزار الله اکبر

ماشاالله



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:17 | سه شنبه 8 / 1 توسط مامان گیتی

سلام عزیزم پریا جان میخوام ازدستت شکایت کنم و کمی از اذیتهات بنویسم دو روز پیش که اومدم مهددنبالت دیدم خیلی آروم اومدی بیرون دهنت هم باز نمیکنی بهت گفتم پریا چی شده ولی اصلا جواب ندادی کفشهاتو پات کردم اومدی توی حیاط که بازی کنی خاله ساناز صدامون کرد گفت که چه اتفاقی افتاده به خودت گفت پریا به مامان بگو چی شده ولی تو جواب نمیدادی منم که دیگه دل تو دلم نبود که آیا چه اتفاقی افتاده تا اینکه خاله ساناز گفت امروز پریا بازی میکرده افتاده لثه اش خون اومده وای مردم و زنده شدم گفتم چرا ؟ دهنتو باز کن ببینم ولی این دهن باز نشد که نشد ساناز گفت یک کمی بالای دندونش خون اومده خلاصه اومدیم خونه تا اینکه تونستم یواش یواش به حرفت بیارم و کامل برام توضیح دادی که من روی میز بودم میخواستم بیام پایین غزل بالشت رو از زیر پام کشید من خوردم زمین دهنم خون اومد خاله اومد دهنمو پاک کرد بعد غزل هم دعوا کرد . ( خداراشکر که به خیر گذشته )

چند روزی هم هست که درست غذا نمیخوری و همش نق نق می کنی و می گی دلم درد می کنه عصبانیمن که دیگه دارم دیوانه میشم از دستت دیشب میگم شام چی درست کنم بخوری گفتی سوپ با ماکارانی من هم سوپ درست کردم به زور نصف پیاله خوردی ماکارانی هم توی دهنت نکردی حالا اگه خودت جای من بودی چی کارمیکردی عصبانیعصبانیخیلی نگرانت هستم هیچی نمیخوری ولی مربی مهدکودکت میگه توی مهد خوب غذا میخوری من که نیستم ببینم امیدوارم همین طور باشه نگران

عزیزم دوست دارم امیدوارم همیشه سالم باشی قلب

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:24 | سه شنبه 19 / 7 توسط مامان گیتی

پریا جان سلام

خانم گل دو روزه که آناس ( آدامس )خور شدی دیروز اومدی میگی مامان می تونم یدونه آناس بخورم بهت میگم آناس برای چی میخوای بخوری دندونت درد میگیره میگی آخه من بوبوز شدم ( بزرگ شدم )  دیگه خلاصه با چرب زبونی هرکاری که دلت میخواد انجام میدی جالب این جاست وقتی هم که آدامس میخوردی بهت گفتم پریا آدامست نره تو دلت گفتی نه آدامستو از دهنت درآوردی میگی ببین پیر شده خندهخنده



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:37 | شنبه 16 / 7 توسط مامان گیتی

سلام عزیزم

بعد از مدت طولانی دوباره اومدم ازکارهایی که می کنی برات بنویسم عزیزم ازدستم ناراحت نباش مدتی بود مطلب نمی نوشتم حسش نبود دیگه چی کارکنم .......

پریا جان چندروز پیش اومدم مهد دنبالت داشتیم میرفتیم خونه به من میگی مامان موهای دستم در اومده میخوام وقتی بزرگ شدم موهای صورتمم در بیاد بابا بشم بعد دو تا بابا داشته باشیم خنده نمی دونی وقتی این حرفو زدی من داشتم از تعجب شاخ در می آوردم و غش کردم از خنده که چه طور این فکر به ذهن تو رسیده ای شیطون بلا خنده

از دیشب برات بگم عزیزم برای شام میخواستم کتلت درست کنم با سیب زمینی سرخ کرده از اونجایی که خیلی دوست داری کارخونه انجام بدی شروع کردی کمک من سیب زمینی خورد کردن یک چاقوی یک بار مصرف برداشته بودی و سیب زمینی ها رو خورد میکردی الهی فدات بشم که با چاقو یک بارمصرف چقدر زحمت میکشیدی تا سیب زمینی ها خورد بشه روی سیب زمینی خط مینداختی بعد با دست از روی خط خورد میکردی تمام انگشتهات پوستش پیرشده بود بهت میگم پریا جان عزیزم نمیخواد زحمت بکشی دستهای کوچولوت خسته میشه میگی آخه مامان شما هم خسته میشی ........ الهی من فدای تو بشم که این قدر مهربونی عزیزم.

پریا جان فعلا کارم زیاد باید برم  دوست دارم قد ی دنیا



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:40 | سه شنبه 12 / 7 توسط مامان گیتی

تولد 3سالگی پریا



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:10 | چهارشنبه 5 / 5 توسط مامان گیتی

پریا هفته پیش داشتم دندوناتو مسواک میزدم دیدم یکی از دندونهات کمی سیاه شده هرچی با مسواک کشیدم پاک نشد بعد از یکی دوروز و بعد از چندین بار مسواک سیاهی دندونت رفت و دیدیم که بله یک سوراخ کوچیک روی دندونت هست تصمیم گرفتیم زودتر ببریم و دندونتو درست کنیم تا بیشترخراب نشده .

ورودت به  دندونپزشکی  با خنده و رضایت بود چون کلی برات تعریف کرده بودیم که دکتر چه کاری قرار انجام بده و بعدازاینکه کارش تمام شد بهت جایزه هم میده وقتی نوبتت شد همین طورکه بغل بابا بودی رفتی توی اطاق ولی حاضر نشدی خودت تنهائی روی صندلی معاینه بشینی بابا مجبور شد همین طور که تو توی بغلش بودی بشینه روی صندلی و جالبتر اینکه بابا خوابیده بود روی صندلی تو هم توی بغلش تا دکتر تونست دندوناتو معاینه کنه و گفت که باید دندونت پر بشه اول تصمیم گرفتیم بدون امپول دندونت روپرکنه ولی گریه های تو اجازه نمیداد دکتر هم گفت اینکه داره گریه میکنه پس امپول هم میزنم که بتونم بهتر کارکنم خلاصه آمپول و زد و بعد تو ساکت شدی بعد از 10دقیقه که رفتی با بابا توی اطاق دوباره گریه ها شروع شد توی بغل بابا خوابیده بودی و بابا دست و پاهاتو گرفته بود تو هم دهنت باز بود ولی جیغ میزدی و گریه میکردی با این حال خیلی دختر خوبی بودی که دهنتو بازنگه داشتی و اجازه کارکردن به دکتر را دادی خیلی دختر خوبی بودی خلاصه بعدازاینکه کار دکتر تمام شد یک کتاب داستان هم جایزه گرفتی و دیگه ساکت شده بودی .

امیدوارم هیچ وقت مریض نشی عزیزمقلب



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:24 | شنبه 1 / 5 توسط مامان گیتی

عکس تولد پریاتولد پریا



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:55 | دوشنبه 23 / 3 توسط مامان گیتی

 

دخترگلم تولدت مبارک

پریا جان جمعه 20 تولدت بود صبح که ازخواب بیدارشدی تا چشماتو بازکردی گفتی تت اودم  شده ( البته منظورت تولدم بود ) تا گفتم بله امروزتولدت شروع کردی به دست زدن و خوشحالی کردن بعدهم گفتی لباسهای تت اودمو تنم کن گفتم باید صبحانه بخوری حمام بری کارهامونو بکنیم تا شب تولدت شروع میشه مگه حرف گوش میکردی خلاصه که تا بعدازظهر 10 مرتبه میخواستی لباس عوض کنی تا عصرکه مامان جون و خاله جون و دیانا اومدن خیلی خوشحال بودی بعدهم خاله مریم و مرجان و دایی جون اومدن و تت اود شروع شد کلی دست وخنده و شادی بابا هم رفت کیک خرید شکل موش کلی ذوق کردی و شمع فوت کردی بعدهم کادوهارو بازکردی و کلی ذوق کردی تولد خوبی بود امیدوارم 120 ساله بشی دختر گلم

عزیزم دوست دارم و هزاران بار تولدت مبارکماچ



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:49 | دوشنبه 23 / 3 توسط مامان گیتی
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ