پريا جون عزیزم میخوام برات چندتا جمله بنویسم تا وقتی بزرگ شدی بخونی و بهش عمل کنی
*زندگی تفسیر سه کلمه است :
۱-خندیدن
۲- بخشیدن
۳- فراموش کردن
پس تا می توانی بخند ببخش و فراموش کن
*مهم بودن خوبه ولی خوب بودن خیلی مهمتره
*سعی کن درزندگی مثل زودپزباشی یعنی در اوج جوش آوردنت سوت بزنی
*دخترم همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از شادی او
و همیشه قسمتی از غم کسی باش نه دلیل غم او
موضوع :
پريا جون ميخوام برگردم به 2سال قبل . وقتی تو 5ماهت شد من بايد ميرفتم سرکار و توروميبرديم پيش مامان جون حسابی ازتو نگهداری می کرد و دوستت داشت و داره تا يک سال و ده ماهت که شد پيش مامان جون بودی و حسابی مامان جونو اذيت کردی از فروردين امسال (89) بردمت مهدکودک شکوفه باران اوايل خيلی گريه می کردی و بی قراربودی من و بابا خيلی نگرانت بوديم اين دوران سخت نزديک دو ماه طول کشيد تا کم کم به مهد عادت کردی و گريه هات قطع شد و حالا ديگه مهدو خيلی دوست داری هروقت دلت برای مامان جون تنگ ميشه ميگی مامان نی نی يا تعطيل بريم مامان جون . مامان جون تعطيل نيست .
صبح ها خيلی سخت وقتی می بينم تو آروم و معصوم خوابی و من مجبورم تورو از رختخوابت جدا کنم و ببرمت مهد ولی وقتی ميريم می بينم بيشتر دوستات مثل تو توی خواب ميان مهد و وقتی چشمای خوشگلتونو باز می کنين خاله های مهربون مهد و می بينين و وقتی عصر ميام دنبالت کلی همديگرو بغل می کنيم و بوس و همديگرو حسابی تحويل می گيريم .
دختر گلم خيلی دوست دارم
موضوع :
پریا خیلی شیرین زبون شدی کلی حرف می زنی کتاب می خونی ولی کتاب خوندنتو فقط خودمون متوجه میشیم دیروز جایی میخواستی بری کارداشتی ببخشید(wc ) میگفتی مامان نه بیاد هودم برم هودم بشورم رفتی و لباساتم یک کمی خیس کردی و اومدی بیرون . ![]()
همه کار می خوای بکنی تا من میخوام جارو کنم فوری میای جارو میگیری می گی هودم هودم جاروکنم و چون جارو سنگین زورت نمی رسه با لوله جاروبرقی به چپ و راست میری تا تعادلتو حفظ کنی و بتونی جاروکنی با چه زحمتی ![]()
تا پای ظرفشویی میرم ظرف بشورم فوری میایی من بشورم باید بغلت بکنم تا جنابعالی ظرف بشوری و آستین لباستو خیس بکنی من هم کمردردبگیرم بعد هم من دعوات کنم و گاهی اوقات با گریه بری کنار
راستی بستنی هم خیلی دوست داری به بستنی میگی ببسی .به سیب میگی بیس
خیلی خوردنی شدی ![]()
![]()
موضوع :
پریای عزیزم میخوام برگردم به روزی که تو به دنیا اومدی ۲۰خرداد ۱۳۸۷ شب قبلش به خاطر نگرانی که داشتیم درست نتونستیم بخوابیم نه من . نه بابا و نه مامان جون خلاصه صبح ساعت ۷رفتیم بیمارستان رسالت و دخترخوشگلم ساعت ۹ به دنیا اومد می دونی چه کسایی بیمارستان بودن وقتی به دنیا اومدی بابا . مامان جون . خاله جون .عمه ناهید . خاله مریم و بقیه هم بعدازظهر اومدن ملاقاتی و تورودیدن . شب هم عمه حوری موند بیمارستان پیشمون و فردا صبحش اومدیم خونه مامان جون و برای یک مدت طولانی خونه مامان جون موندیم تا من حالم بهترشد و یادگرفتم تورو چه جوری تمیز کنم . بغل کنم و... بعداز اینکه مامان جونو خیلی اذیت کردیم و خسته اش کردیم رفتیم خونه خودمون . دست مامان جون درد نکنه خیلی به ما کمک کرد انشاء الله همیشه سالم و خوش باشه .
موضوع :
پریا دارم سعی می کنم تا عکستو بذارم توی سایت ولی نمی شه می خوام عکس تولد یک سالگیتو بذارم اونی که خیلی دوسش دارم و مثل یک فرشته کوچولو می مونی دارم سعی می کنم امیدوارم موفق بشم
![]()
موضوع :
سلام به همه عزیزان من مامان پریا هستم و تصمیم گرفتم یادداشتهایی برای پریا بنویسم تا وقتی بزرگ شد به او هدیه بدم شاید کمی دیرشده باشه چون پریا 2 سال و 8 ماهشه ولی از حالا شروع می کنم کمی هم از این2سال می نویسم برای دختر گلم که به اندازه تمام دنیا دوسش دارم خدا تمام بچه هارو برای پدر و مادرشون حفظ کنه (آمین)
موضوع :


